أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

457

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

پرستار « 1 » دررسد « 2 » . شعر اى داده جزاى تو ايزد بسزاى تو * چون شاد نباشى خود « 3 » شادى ننمايى تو چون باغ وصالش را در مىنگشايى تو * چون در نشوى آنجا « 4 » شادى نفزايى تو اى آنك همىجويى ما را به دعاى تو * هستم بدلت اندر اى دوست كجايى تو امروز بكن توبه از جرم و جفاى تو * تا باز « 5 » بود فردا ديدار عطاى تو اى بنده اگر خواهى دل را بزدايى تو * بگشاى در سرّت بنگر كى كه رايى تو تو بنده اللّهى ، اللّه خداى تو * ديدار نخواهد بود « 6 » كس را تو نيايى تو الفصل الثانى و الاربعون من قصة يوسف عليه السلم فى قوله تعالى : « وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ . » « 1 - » قال امام رضى اللّه عنه : « الكفر فى النعمة يوجب الهلك « 7 » و الزوال و الصبر فى المحنة يوجب الملك و النّوال . » كفران « 8 » نعمت سبب هلاك و آفت آمد ، و صبر « 9 » در محنت موجب ملك و دولت آمد . ملك تعالى « 10 » دو قوم را نعمت داد « 11 » و در آن نعمت ناسپاسى « 12 » كردند ، هلاك و محنت يافتند . ديگر « 13 » دو كس را محنت دادند و در آن محنت شكيبايى كردند ،

--> ( 1 ) - پرستارك من ( 2 ) - + و محنت و انتظار او به پايان رسد . بيت ( 3 ) - تو ( 4 ) - + از در ( 5 ) - پاداش ( 6 ) - ديده ( 7 ) - الهلاك ( 8 ) - كفر كردن در ( 9 ) - + كردن ( 10 ) - « ملك تعالى » ندارد ( 11 ) - دادند ( 12 ) - در متن : ناسپاس ( 13 ) - ندارد ( 1 - ) سورهء يوسف / 56